بنر عنوان نشریه وقایع اتفاقیه

از شمارۀ

سفر در معنا

زیست‌نگاریiconزیست‌نگاریicon

پشت دیوار نامرئی

نویسنده: مرتضی اخوان

زمان مطالعه:7 دقیقه

پشت دیوار نامرئی

پشت دیوار نامرئی

راستش را بخواهید وقتی به دنیا آمدم، نمی‌دانستم برزیل کجاست؟ نمی‌دانستم برزیل 2 جا روی کره زمین است! یک‌جا در کرانه‌های اقیانوس اطلس و چنان به بزرگی که نیمی از آمریکای‌جنوبی را در بر گرفته است و جای دیگر در سرزمینی باقدمت تمدنی 7000 ساله و در جوار خلیج همیشه فارس. البته آن‌ روزها که اَغواَغوکنان در محاصره قنداق فقط گریه می‌کردم هم نمی‌دانستم یک خلیج با آب‌های بی‌کران آبی‌اش می‌تواند همیشه فارس باشد. هنوز گوشم به صدای پدر و مادرم و آن‌هایی که کله گنده‌شان را روی سرم می‌آوردند و بی‌پروا از این‌که ازشان بترسم برایم شکلک و صداهای عجیب و غریب در می‌آوردند، عادت نکرده بود که صدای توپ و خمپاره همه وجودم را گرفت. خودم که یادم نمی‌آید اما پدر و مادرم می‌گفتند تنها صدایی که اَغوپَغو و گریه‌هایت را بند می‌آورد، صدای انفجار توپ و خمپاره بود! پدر با آن سیبیل‌های کلفت جوادی‌اش (که البته  اسمش هم جواد بود) می‌خندید و می‌گفت وقتی با گریه زیادی روی مخمان می‌رفتی، خدا خدا می‌کردم هواپیماهای دشمن سر و کله‌شان پیدا شود. البته این دلخوشی ساده برای پدرم چندان دوامی نداشت و در چند ماهگی (مادرم می‌گوید 6 و پدرم می‌گوید 4 ماهگی) از برزیل کوچک مردم ایران (آبادان) به مشهد مهاجرت کردیم.

 

مادرم همیشه می‌گفت: «اینجا درست مث آبودانه. فرقی نداره. مردمش هم لهجه‌ان. بهشون نگا کن. همه‌شون مث خودمونن. آفتاب‌سوخته. این وسط فقط تو سفید شدی». این را خیلی‌ها به من می‌گفتند. این‌که چطور بچه آبادانی و سفیدی. و هر بار من برایشان با لهجه آبادانی این‌طور توضیح می‌دادم: «ها وولک. آبودانیوم. ولی آبودان عرب داره و فارس. مو فارسوم. فارس بختیاری.» اصالت مادرم به بختیاری‌های آبادان برمی‌گشت و پدرم یک هندل‌آبادی اصیل بود. روستایی در 35 کیلومتری شهر مشهد که هنوز کمتر از سرزمین مادری‌ام دیدمش. همه می‌گویند اصالت مال پدر است. اما من از همان بچگی ریشه‌ام به سمت مادری می‌زد. مثل آبادانی‌ها پُرچانه بودم و به قول بچه‌ها گفتنی خونگرم. شوخی‌ نباشد، بلوف هم زیاد می‌زدم. طوری که هر بار بلوف می‌زدم، همه می‌خندیدند و می‌گفتند: «حقا که آبادانی هستی.» با این وجود مهاجرت‌مان از آبادان به مشهد را هیچ به خاطر ندارم. تصویری دور از لخ‌لخ ماشین زهواردررفته‌ای به نام «پیکان استیشن» بابا که از گرمای طاقت‌فرسای خوزستان ما را به هوای کوهستانی خراسان می‌رساند. شاید تصویر دور جاده‌ای که پُر از آفتاب بود و آسفالت کف آن سراب زندگی آینده بود. آینده‌ای که قرار بود در شهری رقم بخورد که شهرتش به خاطر امام رضا (ع)، جهانی بود.

 

به مشهد که آمدیم مثل خیلی از جنگ‌زده‌ها، مقیم شهرک عرب‌ها شدیم. شهرکی که پُر بود از مردمان جنوب. جنوبی که جنگ رمقش را گرفته و مردمانش را به این شهر و آن شهر فرستاده بود. مهاجرت همیشه از یک کشور به یک کشور نیست، گاهی از یک خاک به یک خاک است. از خاک گرم خوزستان به خاک سرد خراسان. توی شهرک عرب‌ها دورمان دیوار کشیده بودند. دیواری که ما را از شهروندان مشهدی جدا کند. دل هیچ‌کدام‌مان از این خوش نبود. انگار توی دیوار سرنوشت محبوس شده بودیم و باید قبول می‌کردیم که ما از مردم این شهر نیستیم. ما میهمانیم. و هر روز مادر توی گوش‌مان می‌خواند تنهایی آن سوی دیوار نروید. انگاری این دیوار، آلمان غربی و شرقی را از هم جدا می‌کرد. در آلمان غربی و شرقی هم مردم این‌ور دیوار و آن‌ور دیوار، ته قلب‌شان همدیگر را دوست داشتند؛ درست مثل ما. مردم آن‌ور دیوار به این‌سو می‌آمدند. توی بازار خارک و رطب و ماهی می‌چرخیدند و از خوردن فلافل و سمبوسه جنوبی که هیچ‌جای شهرشان به این کیفیت و اصالت پخته نمی‌شد، لذت می‌بردند. کاری که هنوز هم می‌کنند. هیچ دیواری در هیچ‌کجای جهان باقی نمی‌ماند، وقتی قلب‌های انسان‌ها برای همدیگر بتپد.

 

دیوار ما جنگ‌زده‌ها و مردم مشهد خیلی زود برداشته شد. البته نه زودتر از آن‌که قلب‌هایمان برای هم می‌تپید. ستاره اولین‌بار توی آسمان ندرخشید. اولین‌بار وقتی اولین سیگار زندگی‌ام را روی لب گذاشتم حلول کرد. وقتی هنوز دیوار برداشته نشده بود. روی تراس پُر رخت‌آویز، لای رخت‌های آویزان نشسته بودم و به بازار شلوغ جلو خانه نگاه می‌کردم. پکی عمیق به سیگار کشیدم و همین‌که اولین پک به سرفه‌ام انداخت، ستاره را دیدم که از آسمان به زمین آمده بود. لا به لای جمعیت با چشم‌هایم دنبالش گشتم. اما در کسری از ثانیه ناپدید شد. شنیده بودم وقتی پا به سن جوانی می‌گذاری، گاهی چشم‌هایت خیال می‌بیند. اما باورم نمی‌شد ستاره خیال باشد. سیگار را کادود کرده به زمین انداختم. پله‌ها را دو تا یکی پایین آمدم تا توی جمعیت بازار شهرک عرب‌ها دنبال ستاره بگردم. بی‌بی کلثوم، همسایه‌مان که مثل همیشه روی سنگ جلوی خانه نشسته بود، صدایم کرد: «ها. چه شده مرتضی؟ جن دیدی؟ چرا پا برهنه؟!» به پاهایم نگاه کردم. بی‌دمپایی، بی‌لاانگشتی. «نمی‌‌دونم بی‌بی. حواسم نبود.» چشم‌هایم همچنان توی جمعیت دو دو می‌زد. اما خبری از ستاره نبود.

 

بعدها که با چشم‌هایم برای ستاره به‌پا گذاشتم فهمیدم، اسمش «ستاره» است. آدم خیلی زود ستاره‌اش را پیدا می‌کند. فقط کافی است به دور و برش خوب نگاه کند. کافی است در زمان و مکان مناسب سیگار به لب بگیرد و اولین پک زندگی‌اش را عمیق بزند. ستاره، دختر شرقی بود که هیچ غرابتی با ما و فرهنگ جنوب‌مان نداشت. شاید فقط سبزه بود و همین او را برای خانواده‌ام در نگاه اول مقبول می‌کرد. ستاره سبزه قرار بود با پسر ننگ‌ خانواده‌شان که بر خلاف همه آبادانی‌ها، سفیدِ سفید بود ازدواج کند. آن‌قدر سریع که برق و باد هم به گرد پایش نرسد. توی مراسم خواستگاری بحث فرهنگ‌ها شد. بحث ما مردمان جنوب. ما جنگ‌زده‌ها که مدت‌ها بود مهمان خانه ستاره‌‎ها و خانواده‌شان بودیم. مهمان این شهر. پدر ستاره فخر میزبانی داشت و باد در غبغب انداخته بود و بابا جواد و مامان محترم، برای میزبانان‌شان فقط احترام داشتند. بابای ستاره گفت: «دخترم رو نمی‌دم واسه زندگی ببری اونجا!» اونجایش مثل تیری توی قلبم نشست. منظورش پشت دیوار بود. دیوارهای شهرک. شهرکی که دوستش داشتم. جایی که برایم بوی جنوب را می‌داد. بعد از خواستگاری اولین عشق در اولین نگاه، رفتیم و پشت سرمان هم نگاه نکردیم. آن‌جا بود که فهمیدم بعضی ستاره‌های آسمان قلب آدم، زود خاموش می‌شوند. چون هنوز ستاره واقعی‌ قلبم‌مان را پیدا نکردیم. به شهرک برگشتم و دوباره دور قلبم دیوار کشیدم. از همان دیوارها که تا مدت‌ها مردمان جنگ زده شهرک را از مردم مشهد جدا می‌کرد.

 

امروز بیست و هفتم مردادماه 1404 است. می‌گویند از قرنی وارد قرن دیگر شده‌ایم. این برای کیفیت عمر یک انسان مزیت است. این‌که دو قرن را ببیند و در 2 قرن نفس بکشد. از دنیای سنت گذشته باشد و به جهان مدرنیته و بعدتر پسامدرن هم قدم گذاشته باشد. همیشه فکر می‌کردم وقتی وارد قرن جدید می‌شوم، قرار است جهانم عوض شود اما واقعیت آن است که جهان من خیلی پیش‌تر عوض شده بود. بعد از آن‌که عاطفه را دیدم. بعد از این‌‌‎که خاطره ستاره را از دلم چیدم و بعد از آن‌که فهمیدم میزبانان مهربان‌تری هم توی این شهر هستند. میزبانانی که به میهمان‌شان احترام می‌کنند و محترم و جواد را محترم می‌شمارند. قصه من و شهرک عرب‌ها به همین‌جا ختم نشد. سال‌ها بعد از قصه ستاره از شهرک بیرون آمدیم. پدر و مادرم توی شهر و لا به لای همان میزبان‌ها خانه خریدند و سفرمان رسما پایان یافت. دیگر ما هم مال این شهر بودیم. حالا ما از آن دیوار نامرئی هم عبور کرده بودیم و می‌توانستیم هر هفته شب‌های جمعه برای شب‌گردی و خاطره‌بازی به شهرک عرب‌ها برویم. دست عاطفه را بگیرم و در شهرک قدم بزنیم. برایش از قصه ستاره‌ای بنویسم که در روزگار جوانی توی آسمان قلبم روشن شد و خیلی زود به خاموشی گرایید. با هم به این خاطره بخندیم و برای آینده نقشه بکشیم. شهرک عرب‌ها هنوز برای من قطعه‌ای از برزیل کوچک است. جایی که بچه‌هایش در هوای خرماپزون آبادان همه تفریح‌شان لگدزدن به توپ سرنوشت بود. اینجا توی شهرک علی موسوی‌ها (مهاجم ملی‌پوش اسبق استقلال) و عامو صفرها (مردی که همه عمرش را برای فوتبال شهرک گذاشت) فوتبالیست شدند و روی دیوار میانه شهرک دیوارنگاره‌ای با تصویر دو کودک فوتبالیست و پرچم برزیل است. حالا فهمیده‌ام برزیل 3 جا در دنیاست؛ یکی کرانه‌های اقیانوس اطلس، یکی در جنوب ایران و سومی در قلب مشهد، در شهرک عرب‌ها. حتی اگر هنوز آن دیوار نامرئی میان مردمانش و مردم شهر باشد.

مرتضی اخوان
مرتضی اخوان

برای خواندن مقالات بیش‌تر از این نویسنده ضربه بزنید.

instagram logotelegram logoemail logo

رونوشت پیوند

کلیدواژه‌ها

نظرات

عدد مقابل را در کادر وارد کنید

نظری ثبت نشده است.